X
تبلیغات
زولا

حرف هایی برای نگفتن

اینها فقط حرفهایی است که از سر عادت برای خودم مینویسم.عادت خاکستری تنهایی و دلتنگی.....

چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390

تولدی دوباره

محمدم...


به پاداش کدام کار خیرت خود را مستحق نافرمانی می دانی؟


چرا با دیدن نعمت های خداوند ، نا سپاسی می کنی؟


این مرام عاشقان نمی باشد!


باشد که در آستانه روزی که چشم بر جهان گشودی برای خود یادآوری کنی داروندارت را ..... ببینی چه  سهمی در این بین برای معشوقت که همه دارایی توست کنار گذاشته ای!


باشد که برای هزارمین بار به خودبگویی که غرور با عشق سازگار نیست...


باشد که بدانی در این دنیا ، آری در همین دنیای خاکی، دنیا منتظر تو نمی ماند پس لحظه ها را دریاب چرا که بهترین موقعیت بندگی در همین لحظات به وجود می آید...


باشد که عهد ببندی که برای خدا کار کنی نه کارت را برای خدا انجام دهی...


باشد که بدانی انسان هایی در اطرافت هستند که به تو نیاز دارند....نه به خاطر این که آدم توانایی هستی بلکه به خاطر این که انسانیت را به جا بیاوری از کمک به آن ها دریغ مکن...


باشد که بدانی الفبای بندگی در عمل است


مبادا فکر کنی در جایی که خدا هست ، بنده اش می تواند کارگشایت باشد....


مدام و در هر لحظه برای خود یادآوری کن که ما مکلف به تکلیفیم نه نتیجه....