X
تبلیغات
رایتل

حرف هایی برای نگفتن

اینها فقط حرفهایی است که از سر عادت برای خودم مینویسم.عادت خاکستری تنهایی و دلتنگی.....

چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1391

پرواز

« وقتی راه رفتن را یاد گرفتی ٬ دویدن را بیاموز و وقتی دویدن را آموختی ٬ پرواز را »


رفتن رو بیاموز چرا که راه هایی که می ری جزیی از تو می شه و سرزمین هایی که پشت سر گذاشتی بخشی از مساحت تو !

دویدن رو بیاموز چرا که هر چی رو که بخوای دوره و هرقدر زود باشی ٬ دیر !

و پرواز رو یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا شی چرا که تو از جنس زمینی ٬ برای اینکه به اندازه فاصله زمین تا آسمون گسترده بشی !

من راه رفتن رو از یه سنگ یاد گرفتم ٬ دویدن رو از یه کرم خاکی و پرواز رو از یه درخت !


بادها از رفتن چیزی به من نگفتند چرا که اون قدر در حرکت بودند که رفتن رو نمی شناختند!

اسب ها دویدن رو یادم ندادن چرا که اون قدر دویده بودند که دویدن رو از یاد برده بودند !

پرنده ها ٬ پرواز رو یادم ندادند چرا که اون قدر در پرواز خودشون غرق بودند که اون رو به فراموشی سپرده بودند !

اما سنگی که درد « سکون » رو کشیده بود ٬ رفتن رو می شناخت و کرمی که تو اشتیاق دویدن سوخته بود ٬ دویدن رو می فهمید و درختی که پاهاش تو گل بود از پرواز خیلی چیزا می دونست !


اون ها از « حسرت » به « درد » رسیده بودند و از درد به « اشتیاق » و از اشتیاق به « معرفت »

« وقتی راه رفتن را یاد گرفتی ٬ دویدن را بیاموز و وقتی دویدن را آموختی ٬ پرواز را »

راه رفتن رو یاد بگیرید چون از خودت تا خدا گام برداری !

دویدن رو یاد بگیر چون چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی !

و پرواز رو یاد بگیر چرا که باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی !

پس من : راه می روم ٬ می دوم ٬ و روزی پرواز می کنم !