X
تبلیغات
رایتل

حرف هایی برای نگفتن

اینها فقط حرفهایی است که از سر عادت برای خودم مینویسم.عادت خاکستری تنهایی و دلتنگی.....

سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389

بهترین...؟

امروز شنبه 12 مرداد ماه 1387

صبح کمی دیر از خواب بلند شدم و صبحانه نخورده حرکت کردم، مدام در راه خدا خدا می کردم که نکند دیر برسم.....

 

سه روز پیش در همان روزی که جبرئیل  آیه اقرا باسم ربک الذی خلق را در گوش پیامبر زمزمه کرد من بر فرازجبل الرحمه  در کنار غار حرا بودم و به آوای دل انگیز اذان که در سرتاسر شهر، در غروبی زیبا،  پخش می شد گوش می دادم . وصف ناشدنی بود.

 

مسئولین کاروان  آن قدر سرگرم بیان مسائل حج بودند که یادشان رفته بود مناسبت ها را ذکرکنند و من هم بی خبر. شب قبل خبری پیچیده بود که فردا یعنی امروز خانه خدا را با گلاب شست و شو می دهند! من که در ابتدا گذاشتم پای تمامی حرف هایی که در این جور سفرها بین بچه ها پخش می شود. هوای شهر بسیار گرم بود به طوری که تنها شب ها می توانستی دو کلمه با خدای خودت خلوت کنی و به دور از هر گونه مامور و  نگرانی برخورد سنی ها ( بخوانید وهابیان) به انجام عبادت بپردازی..... بچه ها سعی می کردند که در این چند روز نمازهاشون رو به جماعت بخونن . به خاطر همین شب ها تا اذان صبح می ماندند و بعد از نماز به هتل می رفتیم.برنامه هر روز همین بود که پس از صرف صبحانه کمی استراحت (برای رفع خستگی شب قبل) بعدش برای نماز ظهر و عصر(نماز عصر را منتظر جماعت نمی شدیم!! فردی می خواندیم) .  بعداز صرف نهار معمولا کاروان برنامه ای برای بازدید از مکان های زیارتی مکه داشت که می رفتیم. بعد از شام هم جلسه داشتیم که روحانی کاروان - که مرد جوان و خوش مشربی هم بود- مسائل شرعی رو بیان و بچه ها رو راهنمایی می کرد. بعدشم که به سمت مسجدالحرام تا سپیده صبح....  

 

شب قبل خبری پیچیده بود که فردا یعنی امروز خانه خدا را با گلاب شست و شو می دهند! من که در ابتدا گذاشتم پای تمام حرف هایی که در این جور سفرها بین بچه ها پخش می شود ولی بعد از این که روحانی کاروان تایید کرد کلی خوشحال شدم . خیلی دل می خواست که سفرم با یک اتفاق جالب تمام شود و چه چیزی بهتر از این، چون در طول سال فقط دو مرتبه درب خانه خدا باز می شود و کعبه را با گلاب ناب شست وشو می دهند. شب که طبق معمول تا نماز صبح در مسجدالحرام بودیم  به هتل که رفتیم کمی استراحت کردم. صبح کمی دیر از خواب بلند شدم و صبحانه نخورده حرکت کردم، مدام در راه خدا خدا می کردم که نکند دیر برسم  ولی وقتی رسیدم خوشحال شدم دیدم  که مراسم هنوز شروع نشده، دورتا دور خانه خدا و حتی طبقات بالا را ماموران امنیتی با لباس های نظامی پرکرده بودند و یک حلقه حفاظتی تشکیل داده بودند. راستش در این چنین جایی که فلسفه اش برابری است چنین نیرویی برای محافظت از فردی وصله ناجور بود! سعی کردم فیلم بگیرم آن هم در مکانی که گرفتن یک فیلم بدون دردسر مامورین  آرزویی بیش نبود. یک باره هم محافظین لباس شخصی  من را در حین فیلم برداری از خاندان سعود!!! دستگیر کردند که با کمی صحبت بی خیال شدند و دوربین مرا پس دادند. گلاب ها را یکی یکی در گاری ها آوردند و شروع کردند به شستن خانه خدا. آفتاب شدید بود به گونه ای  که دیدن داخل خانه خدا ممکن نبود ولی همان شب عکسی ازداخل کعبه بین بچه ها بلوتوث شد که از یکی از همان مامورین گرفته بودند ( چه جوریش رو نمی دونم!!) ولی برای من دیدنش خالی از لطف نبود....

 

کنار هم قرار گرفتن یک سری اتفاقات خوشایند که به باز شدن درب خانه خدا ختم شد سفری سرشار از درس را برای من رقم زد که خواندن خاطراتش نیز هنوز برایم حس تازگی دارد ....